ششمین جشنواره فرهنگی هنری مبتلایان به ام اس در بخش کتاب خوانی

۱۹ خرداد ۱۳۹۷ | ۰۱:۳۵ کد : ۴۷ اطلاعیه های مهم جشنواره ها
تعداد بازدید:۱۸۳۸
شما مبتلایان به ام اس عزیز، باید داستان زیر را بخوانید و برداشت خود از داستان زیر را برای ما ارسال کنید.
ششمین جشنواره فرهنگی هنری مبتلایان به ام اس در بخش کتاب خوانی

شما مبتلایان به ام اس عزیز، باید داستان زیر را بخوانید و برداشت خود از داستان زیر را برای ما ارسال کنید.

ویژگی های نوشته شما که مدنظر داوران است:
-برداشت هدفمند از داستان
-جذابیت نوشتاری شامل : گویایی، رسایی، انسجام و ترتیب بیان موضوع، رعایت کردن آیین نگارش

به سه نفر که بهترین برداشت از داستان را بنویسند، جوایزی اهدا خواهد شد

"متن داستان"

مرد حسابی کیف می‌کرد. تمام روز مشغول تمرین و پیدا کردن نام‌های تازه بود. دیگر همه چیز تغییر نام داده بود: او حالا نه مرد بلکه پا بود، پا هم صبح، و صبح شده بود مرد.
ادامه داستان را دیگر خودتان می‌توانید بنویسید. و می‌توانید مثل پیرمرد نام‌ها را جابه‌جا کنید:
زنگ زدن می‌شود گذاشتن،
یخ کردن می‌شود نگاه کردن،
دراز کشیدن می‌شود زنگ زدن،
ایستادن می‌شود یخ کردن،
راه رفتن می‌شود ورق زدن،
با این حساب:
مرد، پیرپا مدت زیادی در عکس زنگ زد. ساعت نه آلبوم گذاشته شد و پا روی کمد ورق زد تا صبحش نگاه نکند.
پیرمرد دفترچه آبی رنگی خرید و شروع کرد به نوشتن نام‌های تازه. آنقدر مشغول این کار بود که دیگر سر و کله اش در خیابان پیدا نمی‌شد.
رفته‌رفته برای همه چیز نام تازه‌ای پیدا کرد. نام‌های اصلی نیز بیشتر و بیشتر از یادش رفت. او زبان جدیدی داشت که مال خودش تنها بود.
گه‌گاه به زبان تازه خواب هم می‌دید. بعد ترانه‌های دوره مدرسه‌اش را به زبان جدید ترجمه، و آرام با خود زمزمه می‌کرد.
اما رفته‌رفته ترجمه برایش دشوار می‌شد. آخر زبان قدیمیش را تقریباً فراموش کرده بود. می‌بایست هی توی دفترچه آبیش دنبال نام‌های صحیح بگردد. دیگر می‌ترسید با مردم صحبت کند. هربار مجبور بود خیلی زور بزند تا یادش بیاید که دیگران به هرچیزی چه می‌گویند.
به عکس او می‌گفتند تخت،
به فرشِ او میز،
به تختِ او روزنامه،
به صندلیِ او آینه،
به آلبومِ او ساعت،
به روزنامه او کمد،
به میز او عکس،
و به آینه او می‌گفتند آلبوم،
و خلاصه همین‌طور، تا آنجا که پیرمرد هربار که صحبت کردن مردم را می‌شنید خنده‌اش می‌گرفت. خنده‌اش می‌گرفت وقتی مثلاً می‌شنید یکی می‌گوید: «شما هم فردا به تماشای فوتبال می‌روید؟» یا وقتی کسی می‌گفت: «الان دو ماه است که باران می‌بارد.» و یا: «عمویِ من در آمریکا زندگی می‌کند.»
خلاصه خنده‌اش می‌گرفت؛ چون این حرفها را نمی‌فهمید.
اما این داستان اصلاً خنده‌دار نیست. با غصه شروع شد، با غصه هم به پایان می‌رسد.
پیرمرد، با پالتوی خاکستری، دیگر حرف مردم را نمی‌فهمید. اما این زیاد بد نبود. خیلی بدتر این بود که مردم حرف او را نمی‌فهمیدند. و به‌همین‌خاطر او دیگر چیزی نگفت. سکوت کرد. فقط با خودش صحبت می‌کرد. دیگر به کسی سلام هم نکرد.

نویسنده: پیتر بیکسل
مترجم: بهزاد کشمیری‌پور


برای تکمیل فرم شرکت در مسابقه کتاب خوانی اینجا را کلیک کنید.

کلید واژه ها: جشنواره سمفونی لک لک هاانجمن ام اس ایران


نظر شما :